غزل نکبتِ تابناکِ صبح صبح آمدست و من نه صَبوحی به دستِ خویش ویرانم از تغابنِ عهدِ الستِ خویش غوغایِ روزگار و نه یک جرعه می؟ دریغ! بگذار بگذرم ز همه بود و هستِ خویش خورشیدِ صبح از چه برون آمد از کمین؟ از تیرِ پرتو هیچ
غزل سایههای حسرت چون تیرِ من به هیچ زبان کارگر نشد در واژگان کمالِ غَمم مختصر نشد دزدید دردهایِ مرا آهِ کوچکی اشکی چِکید و نطفهِٔ غم بارور نشد بیدِ سپیدِ خُفته ز سرمایِ بهمنی با گرمیِ بهارِ جهان همسفر نشد افسرده ماند
نوشتن نوشتن: راهی برای بقا در گرداب تنهایی میدانم روزی دوباره سبزهها دشت را تسخیر خواهند کرد. خاک دوباره زنده خواهد شد و زندگی ادامه خواهد یافت. طبیعت، بهرغم همه چیز، برای بقا توانمند است. در شرایط سخت، گونههای مقاوم جان به در میبرند، گسترده میشوند
نوشتن طغیان بیپایان کلمات: سفری در احساس و اندیشه نوشتن دشوار است. باید از میان هزاران کلمه، آنچه را نمیخواهی بگویی، کنار بگذاری تا به آنچه میخواهی بگویی، برسی. امروز قصد دارم پارههای شعر و نوشتههای متروک خود را در اینجا گردهم آورم و پیش روی چشم خوانندگان محترم