کشمکش درونی تا آخرین لحظهٔ ماندن چیزی که از آنِ همه باشد، در حقیقت از آنِ هیچکس نیست. ما آدمها دوست داریم خود را به دیگری بیاویزیم و دیگری را به خود آویخته ببینیم؛
غزل بلبلِ بی روح بوسیدنِ بهار برایم بهانه است چون بلبلی که شادخورِ شاهدانه است قدری بیار سُنبل و نسرین برای من تا بنگری چِقدر غَمم شاعرانه است در سبزی بهار نظر میکنم ولی جان و دِلم نشسته به خاکِ زمانه است
نوشتن معرفی محفل «خانهٔ شکوه قصیده» و یک عذر تقصیر بخت یارِ من بوده که استاد ازل، شاگردانهام را نه با سیم و زر، بلکه با جرعه نوشی از معرفت پاداش داده است. از خوشبختیهای من در این روزگار، داشتن فرصت حضور در محافل ادبی ارزشمند از طریق اپلیکیشن کلابهاوس است،
نوشتن نوشتن: راهی برای بقا در گرداب تنهایی میدانم روزی دوباره سبزهها دشت را تسخیر خواهند کرد. خاک دوباره زنده خواهد شد و زندگی ادامه خواهد یافت. طبیعت، بهرغم همه چیز، برای بقا توانمند است. در شرایط سخت، گونههای مقاوم جان به در میبرند، گسترده میشوند
غزل زندانی عبارات نیست انگار به اذهان شما دسترسم میروم تا به عبارات جدیدی برسم ذهن من خواست بگوید: دهنش را بستند! بوی خون میدود انگار درون نفسم تشری زد به من آنگاه رفیقم که نگو! راست میگفت درین جمع من آن هیچکسم! من
نوشتن طغیان بیپایان کلمات: سفری در احساس و اندیشه نوشتن دشوار است. باید از میان هزاران کلمه، آنچه را نمیخواهی بگویی، کنار بگذاری تا به آنچه میخواهی بگویی، برسی. امروز قصد دارم پارههای شعر و نوشتههای متروک خود را در اینجا گردهم آورم و پیش روی چشم خوانندگان محترم