آشوب بازیِ وجود: آگاهی، رنج، و مصالحه با پوچی باغی متروک در مه! جایی که شادی از کار میافتد و دانایی راه به جایی نمیبرد؛ نه دیدگان را توانِ دیدن هست و نه اگر بینشی در میان
ناداستان طعمِ تنهایی در خانهٔ بدون پنجره سنگینترین چیزِ دنیا، غیابِ دیگری است. برای فهمیدنِ آن باید به کافه بروی؛ آنجا، در همهمهٔ بیپایان، یک میزِ دونفره در کنجِ دورتر برای خودت دست