غزل حضیضِ مرگِ گنهکار حضیضِ مرگِ گنهکار را تصور کن غروبِ یک شبِ کشدار را تصور کن میان زمزمههایِ فرو روندهٔ مغز بیا نبودن دیوار را تصور کن بدون مرز عناوین و سایهٔ القاب حضور یک دل بیدار را تصور کن سحرگهان که میآید خدایگان طلوع
غزل مرثیهای بر اندیشههای خاموش اندیشههایِ زنده چو مردار میشوند چشمانِ نازکِ غزلم تار میشوند گاهی بدونِ هیچ دلیلِ موجهی دندانههایِ قافیه غشدار میشوند دیوانِ ابتذال، که خفتند در خیال در باور و نگاه تو بیدار میشوند از چشمهٔ طراوتِ تو آب
نوشتن طغیان بیپایان کلمات: سفری در احساس و اندیشه نوشتن دشوار است. باید از میان هزاران کلمه، آنچه را نمیخواهی بگویی، کنار بگذاری تا به آنچه میخواهی بگویی، برسی. امروز قصد دارم پارههای شعر و نوشتههای متروک خود را در اینجا گردهم آورم و پیش روی چشم خوانندگان محترم