|بازنمودی احساسی از «رمان اوهام» اثر «پل استر»|

خانه‌ای را تصور کنید که بر پایه مصالح غیاب و سکوت بنا شده است. جهان رمان اوهام پل استر چنین سازه‌ای دارد؛ خانه‌ای بدون هیچ پنجره‌‌، که تنها راه دیدن در آن، تماشای انعکاس تصاویر از دریچه وجود دیگران است. در این رمان، حضور ما حتی به اندازه سایه‌ای به چشم نمی‌آید. اوهام داستانی است که به داستان نمی‌ماند؛ شبیه دیگر داستان‌ها نیست. می‌توان آن را روایتی از وضعیت دانست؛ روایتی از نشستن در اتاقی بی‌هوا که هنوز در آن نفس می‌کشی. انجمادی ناخوشایند که روح را عمیقاً می‌خراشد. با این حال، چون از پیچیدگی‌های معمول داستان‌گویی دور است و ما را به طور فعالانه‌ای چندان به بازی نمی‌گیرد، خواندن این مرثیه شکست‌آمیز به‌طرزی پارادوکسیکال، لذت‌بخش است.

دیوید زیمر، شخصیت اصلی داستان، به جای قلب، سیاه‌چاله‌ای در سینه دارد؛ سیاه‌چاله‌ای که گویی خود او را نیز می‌خواهد ببلعد. او خانواده‌اش را در نقطه تکینگی این سیاه‌چاله، در جهانی از نیستی، جا گذاشته است. برای گریز از این نیروی ویرانگر که وجودش را به سوی نابودی می‌کشد، به مستی‌های مداوم پناه می‌برد. در یکی از این شب‌های مستی است که او به سوی شبحی کشیده می‌شود: هکتور مان، کمدین سینمای صامت، که روزی برای قدم زدن از خانه بیرون رفت و دیگر بازنگشت. حضور اجتماعی او با گذر زمان محو شده و به غباری ناچیز بدل گشته است. زیمر، شاید برای جبران خلأ وجودی‌اش، هکتور را موضوع پژوهش خود قرار می‌دهد. این کندوکاو نه از سر کنجکاوی دانشگاهی است و نه از عطش اکتشاف علمی؛ او می‌کوشد از این راه زنده بماند، مانند کسی که در تاریکی مطلق، با لمس دیوارها، خود را می‌یابد.

در این رمان، هر شخصیت بازتاب ناقصی از دیگری است. گم‌گشتگی هکتور مان، گم‌گشتگی زیمر را به یاد می‌آورد. فیلم‌های صامت مان، انعکاس همان سکوت مرگبار جاری در زندگی زیمر است. استر به مرز واقعیت و خیال یورش می‌برد و خواننده را در برزخی رها می‌کند؛ همان تنگنایی که شخصیت‌ها در آن گرفتارند. واقعیت مانند قطرات شبنم صبحگاهی، لحظه‌ای پدیدار می‌شود و سپس محو. آیا هکتور مان واقعاً سازنده فیلم‌های گمشده است؟ آیا آلما، دختر مرموز، فریبکاری شیطان‌صفت است یا فرشته‌ای از عالم رویاها؟ استر خواننده را به چالش می‌کشد؛ به هر چیزی جز پرسش و ندانستن پوزخند می‌زند. تنها خود «ابهام و پرسش» است که او را به وجد می‌آورد.

استر در این رمان سرد، دقیق و بی‌رحم می‌نویسد. کلماتش مانند حرکت چاقوی جراحی، زخم را می‌شکافند و پوسته آن را کنار می‌زنند تا ذات بی‌واسطه درد را نشان دهند. جملاتش کوتاه، ضربه‌دار و قاطع‌اند، مانند کوبش چکش بر میخ تابوت. او به دنبال خوشایند خواننده نیست؛ متنش سرگرم‌کننده و جذاب است، اما کلماتش مانند دلقک سیرک به بازی گرفته نمی‌شوند. هیچ حاشیه یا تزیینی اضافی در کار نیست. استر، آرام و بی‌هیاهو، مانند سینمای صامت هکتور مان، بی‌صدا فریادی رسا سر می‌دهد.

آلما، واقعه‌ای پس از مه، راز هکتور مان را به قلاب می‌کشد و می‌کوشد زیمر را از اتاق بسته‌اش بیرون بکشد. اما او نیز، مانند مان، شبح‌وار می‌آید و می‌رود؛ مانند روشنایی کبریتی که لحظه‌ای نور می‌افشاند و سپس در خاموشی سنگین فرو می‌رود. پس از خاموشی، تاریکی جان‌دارتر می‌شود. آلما نیز ما را به جهان انعکاس‌ها بازمی‌گرداند؛ او خود بازتاب دیگری است.

در نهایت، کتاب خود را در خواننده گسترش می‌دهد. پس از خواندن، شاید تکه‌ای از انعکاس آن در وجودت بماند. سکوت هکتور مان در زندگی تو ادامه می‌یابد. تو نیز، مانند زیمر، فقدان و نیستی را در اتاق خود حس می‌کنی و در میان مفاهیم محبوس می‌شوی. استر پاسخی شرافتمندانه به این تهی‌بودگی می‌دهد: رها کردن تو با سیاه‌چاله زیمر، یا عباراتی بهتر، سیاه‌چاله خودت. او می‌داند پاسخی برای این فقدان وجود ندارد. تنها سنگینی هوای اتاقی می‌ماند که برای همیشه از حضور کسی که تو را به دنبال خود می‌کشید، خالی است. تو با بازتاب نبودنش می‌مانی و در سیاه‌چاله خودت فرو می‌روی.