بازیِ وجود: پذیرش آگاهانه‌ی تناقضاتِ زندگی

باغی متروک در مه! جایی که شادی از کار می‌افتد و دانایی راه به جایی نمی‌برد؛ نه دیدگان را توانِ دیدن هست و نه اگر بینشی در میان باشد، بیننده را خوش خواهد آمد. این‌گونه است که انسان در زندگیِ خود رنج می‌کشد؛ چرا که خوشبختی، شبحی است گریزان و زمزمه‌گر که در دالان‌هایِ ذهن نجوا می‌کند و بهایِ خود را می‌طلبد.

خوشبختی، فلزی کمیاب نیست که بتوان سکه‌اش را ضرب کرد. برای داشتنش باید تکه‌های وجودت را در دست بگیری؛ باید به تنه‌ی روحِ خود شبیخون بزنی، جایی که تناقضات به پیچک‌هایی مسموم بدل می‌شوند. از لمسِ آن‌ها رنجِ بسیار خواهی برد. بر روحت خواهند پیچید تا دریابی که درونت چه بی‌اندازه سست است و روحی چه آسیب‌پذیر داری.

در آغوشِ سایه و نور، در جهانِ متناقضِ وجود است که تو به بهایِ آگاهی پی می‌بری و با وانهادنِ تکه‌هایی از خود، می‌توانی بهشت و جهنم را توأمان تصاحب کنی.

آری، تو می‌توانی با «پذیرشِ آگاهانه‌ی بازی»، خود را وجه‌المعامله‌ی خوشبختی کنی. عبارتِ پرطمطراق و زیبایی است، نه؟ همچون خاطرات که در ذهن پس و پیش می‌شوند و تداعی می‌گردند، این عبارت نیز در ذهن به جنبش درمی‌آید. حال این تو هستی که برمی‌گزینی از کدام منظر به وسعتِ این کلمات بنگری.

شاید از روزنه‌ی یونگ پیش بروی و پذیرایِ سایه‌ی خویش باشی؛ یعنی بپذیری که باختن و رنج کشیدن نیز بخشی از بازیِ زیستن است. در این نگاه، آنکه متواضعانه به بازی می‌گیرد و به بازی گرفته می‌شود، کسی است که آگاهانه به قواعدِ بازی تن داده است.

اما دیدگاهِ اگزیستانسیال دیگرگونه است. اگر دغدغه‌هایِ وجودی‌ات تو را به شنیدن وادارد، درخواهی یافت که شادی، یک انتخاب است؛ نه حق یا وضعیتی طبیعی. چرا که معنایی پیشینی وجود ندارد. «به بازی گرفتنِ دنیا» از این منظر، به معنایِ تصمیم برای خلقِ معناست، آن‌هم با وجودِ اعتقادی راسخ به پوچیِ بنیادین آن.

در عین حال، تو می‌دانی که خود را به بازی گرفته‌ای؛ زیرا همه‌چیز ساخته‌ی خودِ توست. نویسنده، کارگردان، بازیگر و حتی تماشاچیِ این صحنه‌ی نمایش، خودت هستی.

اما سومین منظر از نگاهی کیهانی است. در گردشِ کائنات، کارِ تو تنها یک بازی است؛ نه چیزی خلق می‌کنی و نه چیزی را تغییر می‌دهی. آیا تو بر جاذبه‌ی زمین تأثیرِ معناداری داری؟ آیا شادی و رنجِ تو مدارِ سیارات یا وضعِ جوی را دگرگون می‌کند؟ مسلماً نه!

تو «به بازی می‌گیری»، زیرا می‌دانی که مهم‌ترین امورِ تو در برابرِ عظمتِ کائنات، حتی به اندازه‌ی یک شوخی هم به حساب نمی‌آیند. و همزمان «به بازی گرفته می‌شوی»، زیرا هرگز نخواهی توانست خارج از چارچوبِ قوانینِ بی‌تغییرِ کیهانی زندگی کنی.

در این نقطه، «به بازی گرفتن» هیچ منافاتی با «به بازی گرفته شدن» ندارد. این شفافیت، البته شفافیتی ناخوشایند است. شاد بودن بها دارد: بهایی برای دیگران که همان «به بازی گرفتن» است و بهایی برای خودمان که همان «به بازی گرفته شدن» است.

انسانِ آگاه این دو واقعیت را در هم می‌آمیزد. او دیگر به پیروزی بر پوچی نمی‌اندیشد، بلکه تنها به دنبالِ یک آتش‌بس، هرچند کوتاه، با آن است.